خرید بک لینک
پیرو حرفه ای بازی هایی که برای خودم درمیام :| دیروز صبح که داشتم کیکی که مامان برام پخته بود و برمیداشتم طی یک حرکت چیییییییز فقد چند برش ازش رو برداشتم  بعد الان مثل چیییییییز پشیمونم  کیکی که آوردم داره تموم میشه ؛ لعنتی آخه چرا برنداشتی همشو بیاری هاااااحرفه ای بازی دوم مربوط میشه به کتاب نبردنم و اینکه گفتم همیشه برمیدارم میبرم ولی ی صفحه ازشون نمیخونم و برمیگردونم :/ این دفعه هم این داستان تکرار میشه پ ولش کن ...بعد نگو پس فردا میان ترم دارم ... هیچ بووووووووقی هم نکردم ... از ظهر هم فقد 5 صفحه حفظ کردم :||| خ زیاده اصن :/انا لله انا علیه راجعون   والسلام -_______- برام دعا کنید :))...همچنان هیچکدوم  از هم اتاقی ها نیومدن و متعاقبا میشه گفت : من و این همه خوش بختی محااااالههههه  ...سرماخوردگی جان هم تشریف دارن برامون و هی در حال عطسه و کمک گرفتن از دستمال کاغذی هستم :| ... دمنوش پونه جان هم در حال حاضر در حال دم کشیدن هست تا بنده بزنم تو رگ بلکه شفا زود تر حاصل شه :)...شب بارون باریده و مثل چییییی هنووووز زمین خیس شهر و ندیدم ؛ از من عا

برچسب: نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:35

بعد خب وقتی کلی چیز بد و ناراحت کننده یهو جلو چشم ردیف میشن ، یه بغضی میاد و تا ساعت ها نمیره ! استاد" نون "که سر نقشه برداری میاد و ازمون کار میخواد که تک تک بتونیم اون کار و انجام بدیم ؛ وقتی ما منو من میکنیم و دست پاچه میشیم ! میگه : یعنی تا این حد ضعیف ؟؟!!توی همه ی اون ساعت های بغضی به خودم میگم ،یعنی تا این ضعیف؟؟؟؟ اما حقیقت اینه که آره تا این حد ضعیف !...الان تو سلف نشستم و دختره ی میز کناریمون داره با آب و تاب حرف میزنه و به چشماش ریمل میزنه :))دخترهای روبرویم هم انگار چند وقته همو ندیدن و دارن راجع چیزهای مختلف حرف میزنن و کلی عکس بهم نشون میدن!منم نشستم و نهار با گوجه نپخته مو خوردم و دارم وب آپ میکنم :)خوشحالم که امتان بوووووق ام تموم شد ^_^ اما نکته اینجاست که دگ بارونی نیست که برم ببینمش ! ... هم اتاقی ها هم دیروز رسیدن :) ...دلم آران و میخواد ... ...

برچسب: نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:35

دیروز ساعت نقشه برداری بعد توجیه شدن توسط استاد و زمانی که شروع میکردیم کار رو متوجه شدیم دوربینمون باتریش تموم شده !هیچ باتری دیگه ای هم نبود که از اون استفاده کنیم ...هم گروهی به استاد گفت و عملا ما موندیم رو هوا ! من خودم میرفتم پیش استاد که شکایت مسئول اموال دانشگاه رو بکنم که چرا باتری ها رو شارژ نذاشته که یکی دیگر از هم گروهی ها بهم زنگ زد که بیا چون یکی از گروه پسرها امروز کار نمیکنن و دارن میرن و باتریشون و لازم ندارن ! منم دیگه استاد و نتونستم پیدا کنم و برگشتم !اون دوستمم که بهم زنگ زد بعد من داشت میومد ! من زودتر رسیدم و به بچه ها گفتم باتری رضا اینارو گرفتیم ، دو تاشون یک مکثی کردن و بعد یکیشون گفت من باید با سرویس ساعت 12 برم خوابگاه ، فردا امتحان داریم ... گفتم چی؟؟؟؟ گفت باید برم ! اون یکی هم گفت منم کار دارم و باید برم !! اولین بارشون نبود که داشتن در میرفتن ... منم دیگه طاقتم سر اومد داد زدم سرشون و همه ی روز هایی که پیچوندن و نیومدن و براشون یادآوری کردم ! شوک شده بودن ، انقدر پر رو بودن که ادعا میکردن ما کمتر از کسی کار نکردیم !منم همشو بهشون گفتم

برچسب: از سری داستانهای پرویز و پونه, نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:35

صبح کلاس داشتم ! تا 11 سر کلاس بودیم و بعدش بخاطر نشستی که تو آمفی تئاتر بود زود تر کرکسیون کردیم و رفتیم اونجا...یسری کلاس های آموزشی تو یکی از دانشکده ها برگذار میشد که دوست داشتم برم ببینم شرایطش چطوره ! و تو چه سطحی آموزش میدن و مدرسش کیه و ... بعد خب ن میتونستم از نشسته دل بکنم نه از اون کلاسه ! نهار هم نخورده بودم ، سرویس هم تایم خودش رو داشت ! دیگه خلاصه قید نشست رو زدم و گفتم بعدا خودم فایل ارائه اش رو میخونم! رفتم جیرینگی نهار خوردم و مشغول حرف زدن با بچه ها شدیم تا سرویس برسه و سرویس رسید و ازش جا موندم   بعد جلسه ی انجمن علمی هم دعوت بودم و باس اونجا هم میرفتم !دیگه نمیتونستم برگردم نشست ... کلاسه هم نمیرسیدم دگ کلا ! گفتم پ برم جلسه انجمن ! رفتم اونجا و کلی صحبت کردیم ! کلی کار هست که باید انجام بشه و کلی ایده که تو ذهن منه و امیدوارم از همه ی فکر ها استفاده شه ! بالاخره تو اون تایم یه کار کامل انجام دادم :| بعد حالا دو تا فایل هم باید میگرفتم یکیش از یکی از ارشد ها و یکی دیگه اش از بچه های کلاس ... دگ تو اون تایم هجوم کارها گیجم کرده

برچسب: نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:35

عاشق مامانمم ، باطنن یه بچه ننه ام ... یعنی نمیتونم که نباشم !عطر تنش دیونه کننده است !دیییییییوووووووننننننهههههه  ککککنننندددددهههههه عاشق اون بوعم... مستم میکنم .... وقتی سرم و میذارم رو پاهاش و نفس میکشم دگ نمیخوام بلند شم .... انقدر حس امنیت و مهربونی تو اون بو هست که غیرقابل وصفه !!! موجود بینظیریه مامانم ... واقعا بینظیر !!!! تک تک سلولهام عاشق عطر تنشن ... حتی مدل ناز کردن موهای سرم با بقیه فرق داره ، اون یه مدل دییییوووننههه کننننننددددده ی است !عاشق اون " فرزندم "گفتن هاش تو تلگرامم دیشب بهم پی ام داده :سلام بر فرزندم تبریک بمناسبت روز دانشجو ! :)))))بعد من نیشم تا کنار گوشم باز نشه آیاااااقطعا عاشقانه ترین و خالصانه ترین پیام دریافتیمه! قطعا اگه یه روز مامان بشم ... مثل مامان خودم مادری میکنم ^ ______________^ 

برچسب: نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:35

چقدر عکاسی رو دوست دارم ! و چقدر دوربین عکاسی ندارم :|و چقدر دارم سعی میکنم از حداکثر ظرفیت گوشیم استفاده کنم و هیچ اطلاعاتی ندارم و چقدر دارم پیج چند تا عکاسی که مدل عکاسیشون رو دوست دارم دنبال میکنم ! و چقدر چیز یاد گرفتم ازشون و چقدر بازم کمه !تو دانشکده ،یک دوره آموزش عکاسی ثبت نام میکردن و منم رفتم دنبالش و رفتم ثبت نام های اولیه اش رو انجام دادم !!! چقدر خوب میشه ، اگه واقعا چیز یاد بدن و بتونم بهتر عکس بگیرم !از وقتی پیج چند تا عکاس رو دنبال میکنم ، علاقه ام به سلفی گرفتن از بین رفته ! دوست ندارم ، خوشم نمیاد ، خیلی ساده است ، خیلی معمولیه !!! بنظرم عکاسی واقعی اینه که با دیدن عکست، مخاطبت بگه وعووووووو بابا دمت گرم !!!! شایدم همین که خودت از کارت و شکارت ذوق کنی خودش عکاسی واقعی باشه :)...تو خونه که بودم بردم برام ی برنامه ریختن ... طرف آشنا بودش ! بعد من اصلا فرصت کار کردن با اون برنامه رو نداشتم و اینکه اصلا حتی دقیق نمیدونستم چیه ، فقط میدونستم واسم خیلی کاربرد داره و میخواستم از صفرصفر یادش بگیرم ! بعد خب فایل آموزشی براش گرفتم از استاد و گروه های تلگرام و ... تا

برچسب: نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:34

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:34

گاهی بخاطر بحث و دعوا هایی که با بچه ها دارم سر به موقع انجام ندادن کار هاشون به خودم شک میکنم ، به اینکه چرا من همیشه آلارم هستم ؟ چرا همیشه غر ها رو من میزنم ، چرا همیشه من مراقبم که دیر نشه که استاد اینجاشو ایراد نگیره ، چرا من همیشه مواظبم کم کاری نکنیم که جلوی کسایی که میخوان زرنگ بازی دربیارن وایسم و بهشون بگم چرا این شکلی میکنی ! اینکه تو گروه من همش حواسم هست کی چکار کرد کی چکار نکرد ! بعد یعنی همه ی بحث ها رو من میکنم !ترم پیش واسه کم کاری یکی از بچه ها من باهاش بحث کردم و با هم سر سنگین شدیم ! این ترم و تو گروه نقشه منم که به دو نفر فراری ها هی غر زدم و غیر مستقیم حرف هام رو گفتم ! تو گروه روش تحقیق موقع ارائه من داشتم هیچ حرص میخوردم که اینو اینجوری کنیم اونو اونجوری ! بعد هم گروهیم خیلی ریلکس حرفی رو میزد که نباید ! یا واسه ارائه تاریخ هیچکدومشون بی میل نیست که از پاور گروه های پارسال ارائه و خودمون درست نکنیم ! براشون مهم نیست که برن و قسمت ارائه شون رو بخونن ! من حالا گفتم اشکال نداره هر کی هر قسمتی که قراره ارائه بده رو هم خودش اطلاعات جمع کنه و هم ارائه بده ، تا حد

برچسب: نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:34

عاشق دیزاین داخلی مدرنم !!! محشره و خلوت ! البته شاید خوب باشه ی قسمت از خونه ام رو سنتی طور کنم ! کوسن و فرش و پرده و روکش مبل و آباژور و همه و همه از معماری اصیل ایرانی و آبی کاشی هاش نشات گرفته باشن ! اما همچنان مدرن بودن کلیت فضا برام اولویته ! من و مامانم حالمون از بوفه بهم میخوره  ... یعنی اول مامانم حالش بهم میخورد بعد به منم توضیح داد الان منم ازش حالم بهم میخوره ! خب که چی واقعا بوفه؟؟؟؟؟اولین چیز جذاب هر خونه برام خلوت بودنشه ! شلوغ بودن کلافه ام میکنه ! ی سری خونه های آمریکایی رو دیدین تو فیلما ، که اوپن و (داخل و روی) کابینت ها تا خرخره پره ؟! :/ حاااااللللممم بهم میخوره از اون خونه ها !!! خونه های قهوه ی و کرم هم همین طور ! گرمی زیاد خفه کننده است برام ،قلبم میگیره :/سفید خوبه ^_______^ کل دیوارها بجز یکی سفید باشه ، بعد بقیه وسیله ها هم طبق قانون رنگی خاصی نباشن ... بعد قطعا آباژوره ی مدل خیلی خاص باشه ! از اون زشت و خشنا ! آره واقعا زشت باشه ! ی جوری که از شدت زشتی جلب توجه کنه :))) چه ایرادی داره ، چیز زشت هم از ی جنبه ای خوب

برچسب: نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:34

ب واقع حوصله ی هیچ چیز نیست ، حتی خودم ! 


 آدم ی چیزهایی رو ندونه خیلی بهتره تا اینکه بدونه و مجبور شه غصه ی چیزهای دیگه رو بخوره!!


...

کاش این هم اتاقی ها زود تر پاشن برن ! شب یلدارم نباشن !! 

اصن نگاشون میکنم حالم بدتر میشع ! 

اه به همه چی ...




برچسب: نویسنده: آرمان فلاح تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 0:34

صفحه بندی